تبليغاتX
HELO 2009

HELO 2009

چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟

اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت18:6توسط سعید | |

بچه ها به ۵ دلیل دوست داشتنی هستند:

۱.گریه می کنند چون گریه کلیدبهشته.

۲.قهرکه می کنند زودآشتی می کنند چون کینه ندارند.

۳.چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.

۴.باخاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.

۵.خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون

آرزوهای دراز ندارند.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت16:4توسط سعید | |

 

بهترين و جديد ترين داستان هاي كوتاه از بهار-بيست دات كام  www.dastan.bahar-20.com

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت3:35توسط سعید | |

 
 
 
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
 
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
 
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
 
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی 

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی 

حال این لیلا که خوارت کرده بود
 
درس عشقش بیقرارت کرده بود 

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت17:22توسط سعید | |

 

غروب جمعه را انگار خدا آفریده است تا آئینه همه دردهای  شیعیان باشد.

 با این همه غروب دلگیر آدینه با همه غم زدگیش انگار لبریز از معرفت است...!

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه         با خبر باش که من غرق گناهم همه شب

برای دیدن ادامه این درد دل زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت14:4توسط سعید | |

 

 

مردی در کنار رود خانه ای ایستاده بود.

ناگهان صدای فریادی را شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است.

فورا به آب پرید و او را نجات داد.

اما پیش از آنکه نفسی تازه کند فریاد های دیگری را شنید و باز به آب پرید و دو

نفر دیگر را نجات داد.

اما پیش از اینکه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک خواستند شنید.

او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار بودند.

غافل از اینکه چند قدم بالاتر دیوانه ای مردم را یکی یکی به رود خانه می انداخت.

 

به نظر شما این حکایت شبیه چه چیزی در جامعه است؟

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت13:7توسط سعید | |

 

  

ای رخ با طراوتت ز برگ گل لطیف تر

هر مژه سیاه تو ز ساقه ها ظریف تر

ای به صداقت آینه وی به لطافت آفتاب

از تو و از تبار تو نیست کسی شریف تر

سایه به سایه می روم از پی آفتاب غم

لحظه به لحظه می شوم از غم تو نحیف تر

مثل دل شکسته ام گرفته است حنجره

باز بخوانمت ولی با نفس خفیف تر

ای تو بهار لاله ها برگ و بری بده مرا

مورم و در حریم تو کیست ز من ضعیف تر ؟

تا رسدم نسیم تو شد دل من حریم تو

در خور تو نداشتم خانه از این نظیف تر

سبز به روی شا خه ها غنچه بسی شکفته است

نیست به هیچ بوستان غنچه از این عفیف تر

از نفس نگاه او بوی بهشت می چکد

هیچ گلی ندیده ام ((یاسر)) از این لطیف تر

                                                                                              

                                                                                                      (( اثری از یاسر))

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت12:31توسط سعید | |

 

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir  دیدی اونم رفت  خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت20:4توسط سعید | |

 

بهترین و جدیدترین متن های احساسی در وبلاگ بی کسی نیلوفر

 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......

لطفا برای خواندن بقیه این متن جذاب به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت19:54توسط سعید | |

 

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی
می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود ......

لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت19:47توسط سعید | |